پارت هشتاد :

مه غلیظ، همراه با سوز بد و استخوان‌سوزی می‌آمد. تن لرزانش را ب*غ*ل کرد. مهران از صدای قدم‌هایش متوجه‌ی حضورش شد که تکان خفیفی خورد. ماه‌بانو رو‌به‌رویش ایستاد و به نرده‌ی خزان‌زده تکیه داد.
- توی این هوا سردت نیست دیوونه؟!
نگاهش بالا آمد. چشمان سرخ و متورمش ماتش کرد. حتم داشت که گریه کرده‌ بود. ل*ب گزید.
- مهران!
جوابش را به تلخی داد:
- برو داخل، نمی‌خوام کسی مزاحمم شه

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم

    0

    خود کرده را تدبیر نیست ماه بانو چه کار میکنه بازندگی خودش

    ۱۱ ماه پیش
  • لیلا مرادی | نویسنده رمان

    ماه‌بانو الان بنده‌ی دلشه و به کل سردرگم مونده با شرایط جدیدش چطور باید مقابله کنه. گاهی کوهی از مشکلات سر راه آدم قرار می‌گیرن و اون شخص فکر می‌کنه زندگیش به ته خط رسیده، باید دید دختر داستانمون بعدهای دیگه‌ی زندگیش رو می‌بینه یا نه

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️